ر

به شاخه ها زل زده بودم
بوی تو آمد که روی باد لم داده بودی
اول فکر کردم بهار شده
شکوفه روی تنم موج می زد
بعد یکدفعه از آسمان طلا بارید
کسی نگفته بود موهای تو اینقدر بارانزاست
با بغض خندیدم
صدای خنده ی تو رعد و برق زد
چیزی جز نام تو نمی شنیدم
آمدم صدایت کنم 
در همان «ر» ی اسمت بغضم شکست. 
توی دلم گفتم عیب ندارد
من همین کنار می ایستم و نگاهش میکنم
منی که همیشه دنبال جاودانگی بودم
 در امتداد این نگاه تا ابد زنده می مانم.

تصادف

کسی را دیدم که شبیه تو بود. رفتم جلو.

- ببخشید! ساعت چند است؟

نگاهم کرد. ساعت نداشت.

- شما من را یاد کسی انداختید.

می دانستم وقت مناسبی برای پرسیدن نیست. تو برای زمان و مکانی دیگر بودی. اشاره کرد به ساعت روی دیوار. اشاره کردنش هم عین تو بود، آن وقت که به خیابان اشاره کردی. چه زمان تنهایی ست! 

- ممنونم.

لبخند.

چیزهایی که نمی مانند

محبوب من.

بیا در طول این نوشته دانشمند نباشیم. تاریخ-خوان و جغرافی دان هم. می خواهم برایت از چیزهایی بگویم که باعث تسلای دل ما آدمیان می شوند. مثلا این کوه ها را ببین. آنها می مانند. دریا ها و جنگل ها هم. آسمان و ستاره ها هم به درد «ماندگاری» اسیرند. این ها روح مرا زجر می دهند. چون من هم روزی فکر می کردم چیزهایی هستند که می مانند و مدتی نگذشت که فهمیدم چقدر از اصل ماجرا دور بوده ام. بیشتر از آنکه از درد نماندن آن چیزها رنجیده باشم، از میزان ایمانم به ماندگاری شان، و از شدت نفهمی و کم هوشی خودم درد می کشم. اما درد هم ماندنی نیست. با ما می آید و با ما می رود. مهم نیست اگر دل همه را مبدا بگیری، درد، یک خط مستقیم و بی وقفه می شود. مهم این است که با رفتن ما، لااقل برای ما، دیگر قطع می شود. پس بگذار دلخوش باشم به چیزهایی که نمی مانند. یک دلخوشی سرمست گونه که بابتش می توان به ادامه ی زندگی فکر کرد. 

دست هایت

باباجان دلتنگ تو ام. دلتنگ تو و غمگین از اینهمه زندگی که من نکرده ام و حالا تو جبران همه ی نداشته های منی. می دانم تو هم خوب درد تنهایی را درک خواهی کرد. این هدیه ای ست که من خواسته و ناخواسته به تو می دهم. شاید روزی از من متنفر شوی که چرا تنهایت گذاشتم. اما به یاد داشته باش من خودم به تنهایی زیستم و بدان خو کردم. جز تنهایی چیزی نشناختم و نداشتم که به تو هدیه بدهم. می توانم بگویم برو کتاب بخوان و دوست پیدا کن و عاشق شو و ... اما هیچکدام از اینها تنهایی یک انسان را پر نخواهد کرد. نمی دانم اجداد ما چه هنگام طعم زندگی بدون تنهایی را چشیده اند که حالا ما در ژن های خود این تمایل مخرب و وسوسه ی نابودکننده ی زندگی بدون تنهایی را به ودیعه گرفته ایم و به پایش می سوزیم. 

دلتنگ تو ام. تنها صدای دنیای منی. تنها فریم رنگی این تراژدی سیاه و سفید. تمام وجود من در دست های کوچک تو جا می شود و کاش در همان دست های تو همیشگی می شدم و همانجا تا ابد می ماندم.

چشم هایش

عکست را گذاشته ام جلو ام و نگاهت می کنم و می نویسم از تو که خود منی بی آنکه ذره ای شبیه من باشی. امروز، آسمان ابری بود. من، تو را نگاه کردم ...دیدم چه آفتاب دل انگیزی! کجا بودی اینهمه سال که من گم شده بودم و آخرش هم تو آمدی و پیدایم کردی. ببخش اگر وقتی کنارت لالایی می خوانم هم بغض می کنم. یک سینه ی نهیف مگر چقدر ظرفیت دوست داشتن دارد؟ می دانم نمی فهمی، چون تو ظرفیت دوست داشته شدنت نامحدود است و چه می دانی این  چه دردی ست که سینه ی یک آدم تنها را می فشارد وقتی در برابر شکوه عشق زانو می زند و کاری جز سکوت ازو برنمی آید.

عکست را گذاشته ام جلوام و نگاهت می کنم. چه خوب شد آمدی! بی تو من چگونه اینهمه سال می زیستم و بی عشق پیر می شدم؟ چقدر خوب است لازم نیست با خاطره ی تو خوش باشم، چه تو خودت همیشگی عمر منی. خاطره بازی با تو را می گذارم برای بعد از مردن - که اگر جهانی بود - به خدایش بگویم دست از سرم بردارد و با خاطرات تو مرا تنها بگذارد. 

عکست را گذاشته ام جلو ام و نگاهت می کنم. و می پندارم زندگی می توانست همین جا تمام شود، بی آنکه من حسرت چیزی بخورم. مثل همین نوشته...

ناتمام

باباجان سلام

شاید لازم باشد صبر کنم تا بزرگ شوی و یک جایی تنها گیر بیاورمت و این ها را به تو بگویم. اما نه تحمل این همه صبوری را دارم و نه هرچه بیشتر می گذرد از درد آنچه در دلم برای تو حس می کنم کاسته می شود. برای همین هروقت که بشود باید برایت بنویسم و خیال به این خوش کنم که روزی اینها را بخوانی و در قضاوتت نسبت به من کمی بخشاینده تر باشی.

تولدی دیگر

هرمس

سالهاست من تنها به هرمس – خدای زبان و سفر – ایمان دارم. خدایی که در تمام این سالها مرا فراموش نکرد و دستم را در سرمای زمستانِ معنی، به گرمی فشرد و راهم را در شبِ تنهایی، روشن کرد. زبان و سفر، این دو محبوب شیرین! بیشتر از همیشه به هرمس ایمان دارم و تمام ستایش خود را نثار او می کنم که تنها خدایی ست که مرا تنها نگذاشت. 

متانت

دو نفر با هم دعواشون شد، اولی به دومی هرچی از دهنش درومد گفت، در حالیکه دومی تمام مدت سکوت کرده بود و آروم بود. سومی که شاهد این ماجرا بود، بعد از تموم شدن قائله رفت سراغ دومی و گفت:«آفرین! واقعا مردونگی کردی و بزرگوار بودی که خوشتن داری کردی و جوابشو ندادی.»

قضیه تموم شد تا یه روز اولی و سومی با هم دعواشون شد. اولی، طبق عادتش، شروع کرد هرچی تو دهنش میاد رو تحویل سومی داد. سومی هم، در حالیکه حسابی عصبی بود، گفت:«های حواست باشه چی می گیا! من مثل اون دومی مثل بز وا نمی مونم حرفاتو بشنوم!»

نیروانا

بالاخره یک روز تو هم متوجه آن در نیمه باز گوشه ی باغ مان می شوی. بالاخره یک روز تو هم، با آن کنجکاوی ای که از تو سراغ دارم، از لای آن در به بیرون سرک می کشی و از حجم آن همه سیاهی نفست را حبس می کنی و، مردد و دلواپس، به دنبال جوابی می روی که همه در پی آن و در آرزویش عمر خود به باد دادند. نمی دانم آن روز من در کجای تاریخ و جغرافیای تو ام. اما بگذار از همین امروز که تمام دنیایت آغوش من و خانه ی مان است برایت بگویم تو خودت بخشی از پاسخ به آن همه سیاهی هستی. و چشمان تو، که همیشه در برابر عظمتش بر خود لرزیده ام، خورشیدی ست که همچون سپاهیانی قدرتمند در مقابل آن سیاهی تباه کننده صف می آراید. بگذریم از اینکه سرانجام تو هم از پس آن سیاهی بر نخواهی آمد، اما آنچه مهم است، تسلیم نشدن است. و هرگز بر خودت خورده مگیر که از پس آن سیاهی بر نیامدی، بلکه بر خود ببال که به اسارت آن تن ندادی و در مواجه با آن بر خود نلرزیدی. 

من در تو نیروانای خود را جسته ام، تا تو نیروانای خود را در که بیابی....

اندازه مهم است

آدم هیچ وقت اندازه ی دنیایش نیست. یا از آن کوچکتر است، یا بزرگتر، و یا هردو. لاجرم همیشه دچار یک بی قراری آزار دهنده است که گاه او را بی حوصله می کند و گاه او را تا حد تنهایی می ترساند. تنهایی و بی حوصلگی در تمام لحظات زندگی انسان با او و از رگ گردن نزدیکتر به اوست.