خيانت

خيلي خب!

لباست را در بياور و آرام آن گوشه بايست

رو به ديوار

اوه!

كمرت...!

جاي زخم هاي پارسالت هنوز باقيست

و به همين زودي نوبت امسالت فرا رسيد

سكوت مي كني؟

حج ات را ناتمام گزارده اي؟

«خارجي» شده اي؟

لابد فكر مي كني من مي خواهم شلاقت زنم

نگران نباش...

من هم مي زنم

اما قبل من كساني هستند كه مشتاق اين شلاق زدنند

زخم زدن بر تو و سپس گريستن بر زخم هايت را عاشقانه دوست دارند

مي شناسي شان

اين ها همه ساله در اين هنگام كه مي شود

به سراغ تو مي آيند

گوش كن

ناله هايشان را مي شنوي؟

بر سر و سينه كوفتنشان را مي بيني؟

مي بيني براي زخم زدن بر پيكرت چه اشتياقي دارند...!

و تو حج ات را ناتمام گذاشتي كه به نداي همين ها پاسخ دهي

اما آنها در ميدان جنگ تو را يافتند

و گويي اينگونه بيشتر مي پسندت

در قاموس جنگجويي كه در عين شجاعت شكست مي خورد

و اين ها عاشق ديدن سر بريده و بي كلام تو اند

و كودكانت را آواره مي خواهند

و خواهرت را در بند سكوت

كه هنگاميكه حرف مي زند

كسي صدايش را نمي شنود

لباست را در آور

نوبت شلاق امسالت رسيده است

يكي من مي زنم كه دشمن تو ام

هزارتا اينها كه دوستان و دوستداران تو اند

اين ده روز هم مثل همه ي ده روزه هاي محرم هاي سال هاي پيش

اين ها مي گريند و بر تو شلاق مي زنند

و بدنت را تكه تكه تر مي كنند

و خواهرت را آواره تر

و برادرت را

كه با چشمان بسيار دلبرانه نقاشي كرده اند

تشنه تر مي كشند...

و بعد ظهر عاشورا كه مي شود

قيمه ات را پيروزمندانه مي خورند

كه امسال هم به آقايمان خدمت كرديم

آلات موسيقي جديد و سبك هاي نو برايش خلق كرديم

از دهانش حرفهايي كه نگفته را زديم

و خونش را پايمال تر و

پيامش را فراموش تر كرديم

به عشقش از سر تير برق دزديديم و كوچه را نورباران كرديم

علم هاي سنگين بلند كرديم

علم هرچه سنگين تر، ارادت به آقا بيشتر

و زنجير زديم و سينه سرخ كرديم

و درد هرچه بيشتر، ارادت به آقا بيشتر

غافل از اينكه همه ي آن زنجير ها و سينه زدن ها به صورت و پشت تو مي خورد

و در عصر عاشورا

درست در عصر عاشورا

تو فراموش مي شوي

با زخم هاي چركين

و پيام هاي ناشنيده و

خون پايمال شده

و كودكان آواره

و خواهر در بند

و فراموشي تا سال آينده

بيرق ها و درفش ها به چمدان ها باز مي گردد

و عشاقت دوش آب سرد مي گيرند و

گرد و خاك محرم را مي زدايند و

تمام...

محرم آغاز سال نو است

اين ها هديه ي عشاق تو اند در آستانه ي آغاز سال نو ات

و اين برنامه ي هرسال است

باشكوه تر و پربار تر

...

سال نو ات مبارك

|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 و ساعت 10:34  
 وقتي سرعت گفتن ها از شنيدن ها بيشتر است

سرآسیمه و نفس زنان
بی آنکه زحمت و اضطراب درک نشدن داشته باشم
مسلسل وار
گلوله های کلمات را روانه ی صفحه ها می کنم
هیاهوی زمانه
و غم نان
دست از سرم بر نمی دارند
و اساسا برایم مهم نیست کدام کلمه را در کدام جمله و به کدام قافیه بکار برم
تا خلق را مورد پسند آید
خدا می داند چه می کشم
از کوچکی و حقارت خودم
و خویش را سزاوار هزار دشنام می دانم
که چنین آلوده ی خویشتن ام
ضرب-آهنگ زمانه را توان رقصیدنم نیست
و چشم به دستی که فراز آید
و طنابی که در عمق این چاه وجود خویش امید نجاتی باشدم
ندوخته ام...
با سیاهی قعر این چاه خو گرفته ام
و چشمی که به سیاهی خو گیرد را چه توان دیدن درخشندگی یک پرواز
یک خیز بلند...
آه که چه دردیست وقتی سرعت گفتن ها از سرعت شنیدن ها بیشتر است...ا
|+| كلمه بازي کلمه باز در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 9:33  
 پنهان

فرشته ای را دیدم

از آسمانی آبی فرود آمده و بر خاکی سیاه نشسته

از رنجی دردمند

و نگاهی به عمق اقیانوس آرام

دستش به سمت من دراز

و در نگاهش نیاز یک کلمه

یک سیب

و من که به نفرین اکو (*) دچار گشته بودم را می خواند

اما دریغ از کلامی 

کلمه ای

یا حتی نگاهی

گویی من مجسمه ای شده ام

که میکل آنژ بزرگ بر سردر گورستانی پیکر تراشی کرده

یا شاید نقاشی پرتره ای

که رافائل با مداد سیاه قدرتمندش

طرح زده 

یا نغمه ی دردناک یک تراژدی

که بتهون در سمفونی چهارده اش ساز کرده

***

آری

من همه چیزم جز همان نویسنده ی بی خواننده ی بی پول

که در سراسر عمر حتی یک برگ از نوشته هایش فروش نمی رود

کسی نمی شناسدش

از او امضا نمی گیرد

دنبالش نمی دود وقتی در پارک قدم می زند

***

غروب شد

فرشته رهسپار آسمان چهارم که خانه اش بود گشت

و نگاه خیره ی من به آسمان خشکید 

که در هفت طبقه اش

دریغ از یک ستاره

یک سنگ آسمانی

یک راه نجات




* نفرین اکو = نفرینی که در آن شخص می تواند آخرین کلمه ی جمله ی دیگران را تکرار کند و خود نمی تواند آغازگر سخنی باش
|+| كلمه بازي کلمه باز در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 9:19  
 يك قدم از تو عقب تر
دوست دارم يك قدم از تو عقب باشم
تو مرا نمي بيني اما
ديدن جاي پايت
كه در آن
به لطف تراوت عرق خوش بويت
جوانه هاي سبز مي رويند
هيجان دارد
و اثر انگشتت
كه ديوارها را قلقلك مي دهد
ردي از آسمان برجاي مي گذارد
يك قدم عقب تر از تو كه راه بروم
عطر تنت هميشه در خاطره ام ماندگار مي شود
و هواي گرم نفس تو را
براي ذوب يخ ريه هايم تنفس مي كنم
يك قدم عقب تر از تو بودن
تو را در منظره ي پيش رويم
درست در مركز آن
قرار مي دهد
و اينگونه به هرجا كه برويم
تو جزئي از تصويري
كه همه چيز ديگرش در پس زمينه ي تو قرار مي گيرد
پايم را جاي پاي تو نمي گذارم
شكستن كمر سبزه اي را تاب نخواهم آورد كه تو كاشته اي
درهواي تو آرام آرام قدم مي زنم
مبادا بهت چشمان خيره ي نيلوفرها
كه به تو دوخته شده اند
و خواب شيرين پروانه هاي مرداب
كه تو را مي بينند را در هم شكنم
من
هرجا كه بروي
يك قدم
و نه بيشتر
عقب تر از تو ام

|+| كلمه بازي کلمه باز در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 8:39  
 ملودي رنگ ها

آسمان ابریست

رنگ ها 

تنها بجز در نگاه تو 

پژمرده اند

پنجره را می گشایم

همه ی پنجره ها تنها به سمت نگاه تو باز می شوند

چه حس اعجاب انگیزی

که در هر نفس

نام تو در ریه ام تکرار می شود

و هر کلمه که می نگارم

با حروف نام تو هجی می شود

بدون شک بی تو

دنیای من سیاه و سفید بود

یا شاید سیاه و خاکستری

یا شاید تنها سیاه

نگاه تو

آفتاب سرزمین خیالات من است

به دنیا نمی امدم اگر نمی شناختمت

تو زنده کننده ی منی

نسیمی که خدا در خاک تن من دمید تویی

می ترسم از آنکه تو را جزئی از خود بنامم

یا خود را جزئی از تو

چراکه خاک و نسیم در هم و باهم هرگز نیامیزند

خاک پابند ماندن است و 

نسیم زنده به رفتن

کاش مرا هم ببری

دانه های سبک بودنم را در دستان مهربان خود به رقص آری

و مثل غبار

هیچم کنی

***

آسمان ابریست

خیال من اما

جایی بالاتر از ابرها

در خورشید نگاه تو ذوب شده است

تو 

ملودی تمام رنگ های زیستن منی

|+| كلمه بازي کلمه باز در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 9:2  
 فال قهوه
شره کرده است
با برجستگیهای بزرگ
و راه راه های خط خطی
مسافری داری
که هرگز از سفر نخواهد رسید
و پولی که هرگز به چنگت نخواهد آمد
ها!
این خط را در این گوشه می بینی؟
همین که کج رفته
نشانی از راه پیش پایت است
و کسی که آن پشت در کمین نشسته
سایه ایست
گویی
غباری
هاله ای از تاریکی
هم او به سفری خواهد بردت
لکه های آن گوشه به اشک می مانند
گویی دیواری ست آن طرف
که کسی در کنجش چنباتمه زده
سایه ای از دیوار بر سرش نیست
بال های کلاغی آن طرف نمایان است
می بینی؟
گویی زنی در کمین است
با چشمانی سیاه
که زندگی ات را خراب کند
اما زندگی ات
کو؟
آها دیدمش
همین قهوه ای رنگیست که ته استکان کوچک چسبیده
بی رمق و بی شکل
هیچ چیز در این استکان بیشتر از طعم همین قهوه به زندگی ات شباهت ندارد
نه پستی و بلندی هایش
و نه چهره های پیدا و پنهانش
تنها همین طعم است که به زیستن تو ماند و بس...ا
بسیار خب
حالا بروو وقتی خواستی بیرون بروی
لای در را باز بگذار...

|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 13:14  
 دزدي

دوست من
قایقت را در اسکله رها کرده بودی
بی آنکه آنرا به اسکله ببندی
برای لحظه ای دیدم که تکان می خورد
بالا و پایین
آمدم ببینم شاید تو در آنی
دیدم نیستی
سوار شدم
یک طرفم اسکله بود
یک طرفم دریا
یک طرفم دورنمای شهر بود و ساختمان ها و مردم خوشحال
زرق و برق و شلوغی و خنده
رنگ و نور و صدا
اما آنطرف
تنها یک خط
راستای افق را می گویم
که آسمان را از وارد شدن در دریا جلوگیری می کرد
و نمی گذاشت تن آسمان خیس شود
تنها همین خط
و دیگر هیچ
روی قایقت لحظه ای درنگ کردم
تو نبودی و من بزرگترین تصمیم زندگی ام را گرفتم
موتور کهنه ی قایقت را روشن کردم
خط بنزینت از نصفه پایین تر بود
نمی دانم مرا تا کجا خواهد رساند
اما انقدر هست که مرا از اینجا ببرد
دوست من
تو نبودی
و من با قایق تو رفتم
شاید ناراحت شوی
اما قایقت خوشحال است
چراکه قایق برای یکجا بسته شدن ساخته نشده
آنچنان با نشاط تن موج ها را می شکافت که گویی سالهاست منتظر چنین رفتنی است
دوست خوب من
من رفتم
...

|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 و ساعت 8:42  
 ساز دهني

آی رفیق
تو که سیگار می کشی و سازدهنی بلدی
تو که چاره ی تموم خستگیت سوت زدنه
تو که شعر می خونی و عکس پرنده می کشی
فکر عابرای تنها رم بکن
اونا که تو کوچه ی بلند بخت شومشون
یا تو هفتا آسمون
یه چراغ زنبوری کهنه و پیرم ندارن
قاب عکساشون خالی، آلبوماشون ورق ورق
عطرشون بوی عرق
ای بابا دلت خوشه
فال حافظ می گیری
این ننه مرده ها رو تو حسرت یه قاصدک می سوزونی
اینا سوت نمی زنن، ساز ندارن
اینا شعر نمی خونن، ایوون دلباز ندارن
تو رو جون هرچی مرده تنهاشون بذار
اینا تو تنهاییشون اسیر شدن
اشکاشونو در نیار

|+| كلمه بازي کلمه باز در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 9:6  
 قهوه ي تلخ من و شيريني كام تو

هنر كه نكرده قاصدك

اگه تو دستاي تو از شوق تا آسمونا ميپره

اگه ابر

دور از چشم تو دلتنگيشو با هق هقاي بلندش مي باره

خب حق داره

آخه تو كه غريبه نيستي

مچ دست من ضعيفه واسه نوشتن

صدام مي لرزه

وقتي مي خوام يه ”آهاي” بلند بكشم

كه گوش زمون كر بشه و حرف دلم رو بشنوه

اگه كفشم سوراخ نداش

تا ته ديوار بلند اين كوچه-باغ خيس مي دويدم

تا به اون درخت پيري برسم

كه تو كنارش عكس داري

فكر كنم

دل اونم پر از حسرت زرد و قرمزه

همه شوفراي اين خط بلند

همه ي خيابونا

مغازه ها

ديگه درد دل من رو از بر كردن

نوش جونت اگه شيريني اين قهوه ي تلخ به كامته...ا

|+| كلمه بازي کلمه باز در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 و ساعت 8:44  
 نامه
دوست من
نامه ات بدستم نرسيد
حدس مي زنم آنرا در بطري اي انداخته اي
و از آنطرف اين رودخانه ي باريك
به اين طرف
رها كرده اي
حدس مي زنم در بين راه نوشته هايت خيس شده اند
كاغذي كه حدس مي زنم با نام عشق آغاز كرده اي
و دوستت دارمي كه حدس مي زنم در آغاز آن نوشته اي
همه خيس شده اند
دردهايت را كه حدس مي زنم به اشتراك گذاشته اي
و اعتمادي كه حدس مي زنم كرده اي
همه و همه را آب برده است
و من كه حدس مي زنم نامه اي برايم فرستاده اي
و تمام راه از ده تا اينجا را دويده ام
كنار اين رود بي جان نشسته ام
و حدس مي زنم را
منتظر نگه داشته اي
حدس مي زنم كلمه هايت كه به زير آب رفته اند
و سطورت كه دردهايت را نواخته اند
همه در حدسيات اين رود بي رمق
گم شده اند
و من كه حدس مي زنم تو برايم نامه اي نوشته اي
اين طرف منتظر
كه بطري اي بيايد
همه ي اين ها اما حدس است
آنچه واقعيت دارد
اين رود بي رمق و بطري ايست كه
مي دانم
هرگز نخواهد آمد

|+| كلمه بازي کلمه باز در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 و ساعت 9:8  
 آري... دروغ حكمفرماست
دروغ مي گفت باد
آن هنگام كه در گوش درخت خشكيده
از ابرها سخن مي گفت

درست همان هنگام كه نيلوفر در آغوش مرداب آرميده بود
پنهاني براي ماه بوسه مي فرستاد

سار آن هنگام كه براي گل رز از دوست داشتنش ترانه مي سرود
در جشن تولد باغبان هم شركت كرده بود

آري
دروغ حكمفرماست
در پس حرف هاي خوب و چهره هاي موجه
در سايه ي ديوارهاي اعتماد
در آرامش همبستري قسم خوردن ها و اشك فشاندن ها

دروغ حكمفرماست

|+| كلمه بازي کلمه باز در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 8:43  
 تقدير


قلم را تو به دستم دادي
جوهرش عشق،
اعجاب يك نگاه را تو به من نشان دادي
در عين سادگي،
من قبل تو راه را اشتباه مي رفتم
مقصدم نا معلوم،
اشاره ي دست تو مرا پيدا كرد
شوق رسيدن،
در سكوت، سخن گفتن نمي دانستم
تو به من آموختي،
در كوه، غزل خواندن نمي فهميدم
تو برايم ترانه سرودي،
آن بوسه ها كه نثار هم نكرديم را من
به شوقي كودكانه
تا خود گونه هاي تو با باد روانه ساختم،
و آن لحظه ها كه خيره بر تصوير زرد تو
در كنار قهوه اي درختان كهن
خيره مي ماندم را
تو به شعر در من جاودانه ساختي،
با تو
به اندازه ي همه ي بهارهاي عمرم جوانه زدم
در «نداشتن» تو
غني ترين «داشتن» ها را تجربه كردم
و در نبودن ات
با جلوه ي پرشكوه درد آشنا شدم
...
اكنون از تو دورترم
و جداتر
و در عين شگفتي
به تو نزديك تر
و پيوسته تر....ا‎
در سكوت
زمزمه ي تو را مي شنوم
و در هر چهره و هر لبخند
چهره و لبخند تو را
و تو اكنون از من بي خبرتري
و هرچه بگويم در تو بي اثرتر است
و آنچه گفته ام را فراموش تر كرده اي
و آنچه نوشته ام را نخوانده تر گذاشته اي
ولي با اينهمه
من به شكل اعجاب انگيزي
ميان تو و خود
كه قرن ها و فرسنگ ها از هم دوريم
مقاربتي حس مي كنم
و گاه كه دلم مي گيرد
به همين نزديكي اعجاب انگيز، دل مي بندم
و خاطرات نداشته ي مان را مرور مي كنم
و دفتري كه از تو به امانت دارم را خط خطي مي كنم
با همان خودكار نامرئي كه رسم ميان من و توست
و تو به دستم دادي

|+| كلمه بازي کلمه باز در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 8:39  
 دردمندانه از انتهاي يك شب

دستم به نوشتن نمي رود
چشمه ي كلمه هايم گل آلود است
جاي پاي كسي آنرا گل آلود كرده است
دلتنگي هاي يك بادبادك را حس مي كنم
آنگاه كه بادي نمي وزد
و بغض يك ايستگاه
كه قطاري از آن نمي گذرد
نمي دانم نوشتن بهتر است يا ننوشتن
و از آن بدتر
نمي دانم كه چه بايد نوشتن و چه نه
كاش ساز مي زدم
يا نقاشي بلد بودم
يا شعر مي توانستم بگويم
يا نبودم
درد پاي اسيران با من است
با زنجيرهاي سنگين و ساق هاي نحيف
پرنده اي را مانم كه بالش را در آخرين پروازش جاگذاشته
و خواننده اي كه صدايش ته يك چاه افتاده و بازنگشته
پر پروازم
و صدايم
و قلمم
...
من بي اين ها هيچ ام

|+| كلمه بازي کلمه باز در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 8:50  
 تماشاي تو كافيست

تماشاي تو كافيست

براي فهميدن دردهاي ناگفته ات
چشم هايت شعرند
و حرف زدنت موسيقي
اي كاش صدايم به آن بالا كه تو نشسته اي مي رسيد
و نگاهي از پشت پرده هاي ترديد به من مي انداختي
كه هواخواه تو ام
اي كاش گاهي صدايم را آنطور كه مي خواهم مي شنيدي
نه آنطور كه مي خواهي
تو مرا نمي بيني
آنطور كه مي خواهم
و من نزديك تو نيستم
آنطور كه مي خواهي
شعر با هم بودن مارا قافيه اي نيست
با اينهمه
تماشاي تو كافيست
براي فهميدن دردهاي ناگفته ات

|+| كلمه بازي کلمه باز در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 و ساعت 8:51  
 يك فنجان چاي
دلم براي يك فنجان چاي لك زده است
كه با كسي بنوشم
بي آنكه چشم داشتي داشته باشد
دلم براي هديه دادني تنگ است
كه بي اضطراب پيش داوري ها باشد
همه ي دادن ها در اضطراب پيش داوري ها تلخ مي شوند
و همه ي گرفتن ها از وحشت چشم داشت داشتن ها
دلم براي دادن و گرفتن بي آلايش لك زده است
حتي اگر به اندازه ي نوشيدن يك فنجان چاي باشد

|+| كلمه بازي کلمه باز در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 9:2  
 حسرت







دستم به بالاي اين درخت نمي رسد
كه رسيده ترين ميوه اش آنجاست
مي دانم
اين رسيده ترين ميوه نصيب آفتاب خواهد شد
يا پرنده اي گرسنه و بي احترام
تمام اين درخت همين يك ميوه را دارد
كه آن كنج
آن بالا مي نشيند
و به من نگاه مي كند
و من در نگاهش حرف هايي مي خوانم
و حسرت بزرگي بر دلم مي نشيند كه
دستم به آن نمي رسد
|+| كلمه بازي کلمه باز در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 9:0  
 دلتنگي هاي باد

خستگي هاي باد را بر شانه ي هيچ درختي مهلت آسايش نيست

مي وزد بي رنگ و بي درنگ
و چشم هايي كه به رنگ عادت كرده اند هرگز آن را نمي بينند
گاه زمزمه اي مي كند
هوهويي
و ناله اي از درد تنهايي خويش
سرگرداني روح عاصي اش مي كند
و تنها همين زمزمه و وزيدن است كه فرصت درد دل مي دهدش
گاه برگ ها به نشانه ي همدردي سري تكانش مي دهند و
شاخه ها قامتي خم مي كنند و
زباله هاي كف خيابان چند قدمي همراهي اش مي كنند
اما در انتها
باد همان باد است كه ديده نمي شود
و درد همان درد كه فهميده نمي شود

|+| كلمه بازي کلمه باز در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 9:0  
 ميم اسم تو


بارون مياد
كف همه ي خيابونا پر شدن از قطره هاش
صورت منم خيسه
توي جغرافياي دل من
همه بارونا ميم اسم تو رو مي بارن
صورتم پر شده از ميم اسمت
دستامو مي كنم تو جيبم و صوت مي زنم
يه آهنگ قديمي
اولين كلمه اش چي بود؟
به گمونم با ميم شروع مي شد
مي دوني
ميم اسمت واسه من مهمه
مثل اين پياده رو
مثل بارون
آهنگ
چه خوبه اين پياده رو
كه همه جاش ميم باريده
كفش من سوراخ شده
از تهش ميم رفته تو
حالا غير صورتم
توي كفشمم ميمت رو حس مي كنم
كاش بشه اينجا لخت بشم
تن من حسودي مي كنه به پام و صورتم
ميم تو
بوي گل و گلاب ميده
بوي يه امامزاده
بوي يه فواره
ببينم؟
پشت ميم اسمت
جاي پنهان شدن يه بچه ي سربه هوا رم داري؟

|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 9:32  
 تجديد ديدار



خسته نمي شوم
ديدن تو رفع همه ي خستگي هاست
دوان دوان تا آخر اين كوچه تنگ
و نفس زنان تا باغ يكرنگ ديدار
تو آنجا ايستاده اي
با همان لباس ساده و نگاه ساده تر
گوشه ي پيرهنت را مي كشم و بر صندلي كنار دستي ام مي نشانمت
نفس عميق
شش هايم را پر مي كنم از عطر تو
ذخيره مي كنم براي روزهايي كه نمي بينمت
نفس مي كشم و به تو خيره مي شوم
و سكوت مي كنم و گوش مي سپارم به كلمه هايت
در كنار تو ترجيح مي دهم سخني نگويم
اگرچه همه ي بدنم كلمه است
تك تك سلول هايم
لبخندي از تو آب سرديست بر آتش دل من
كه شعله مي كشد هنگام دلتنگي
كاش هرگز اين ديدار كهنه نشود
اگرچه روزي «پايان» آن آغاز خواهد شد

|+| كلمه بازي کلمه باز در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 10:36  
 فهرست سپيد

آسمان شب خانه ي جديد من است

كه تو به من هديه دادي اش
كنج آسمان را كه نگاه كني
ستاره اي مي بيني كم سو
كه چشمك زنان محو تماشاي توست
اين همان ستاره ايست كه تو به نام من زده اي
و خانه اي كه امن است و دور از دسترس هر بيگانه
و دور از هياهوي شهر شلوغ
ازين بالا چهره ي تو ديدني تر است
و بوسه اي كه از آن دور برايت مي فرستم
دقيق تر به هدف بر مي خورد
صداي درد دل هايت را بهتر مي شنوم
بهتر از آنها كه در زمان تو و محل زيستن تو زيسته اند
تمام سياهي شب حياط خانه ي من است
و من اين هديه ي بزرگ را
كه تو به من ارزاني داشته اي
از ته قلب دوست مي دارم

|+| كلمه بازي کلمه باز در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 8:40  
 حرفاي زير سيبيلي

تو بگو يه جو معرفت.... يه جو احساس

به خدا رسمش نيس
من و اين زنبيل سنگين رو توي اين سربالايي تك و تنها مي ذاري
دست من هرچي كه قدرت داشته باشه
زورش به اين سنگيني دلتنگي هام كه نمي رسه
توكه رسم زمونه رو قبول نداري
تو چرا پشت پا مي زني؟
آخ چقدر دلم واسه يه مشت و مال تنگ شده
واسه يه چرت خوب ظهر كنار بخاري
واسه سيني چايي و عطر دارچين
ببين حالا چه بازي اي در مياري؟
مارو محروم چيا كه نمي كني
ما با اينهمه اهن و تولوپ
اينهمه برو و بيا
هنوزم هشتمون رو گرو نهمون نگه مي داري
بازم به معرفت سيلي ها كه صورتمون رو سرخ مي كنن
وصله پينه هاي سرنوشتمون رو جفت هم ميارن
وگرنه ما كه تو كفشمون آب ميره و يخ مي زنيم
ديگه اين آدمك تن ما
به درد پروندن كلاغاي هيچ مزرعه اي نمي خوره
اي بابا... خب مي گفتي خوابيدي ما اينهمه حرف نمي زديم....ا

|+| كلمه بازي کلمه باز در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 9:11  
 عمو بارون خوب



به كسي چه اگه من بارونو عموي خودم مي دونم
ابرا سقف آلونك تنهايي منن
قطره هاش بوسه هامن كه از آسمون رو صورت تو مي ريزن
تو از خيس شدناش در مي ري و
من از خشكي اين دستاي سرما زده
بارون كه مياد
تولد قورباغه ها رو بايد جشن بگيريم
آخه اونا هم مثل من فقط تو بارون شوق دارن كه بپرن
كيكشو من مي گيرم
رقص چاقوش پاي تو كه كمرت باريكه
شمعشو كه فوت مي كني آرزوي منم بگو
زير لب زمزمه كن
اما راستش تو بدون
دفعه ي آخري كه داشتم آرزومو سوت مي زدم
توي يه پياده رو
يه دفعه از لاي انگشتام سر خورد و رفت
لاي برگاي درخت زرد پاييز گم شد
هرچي گشتم ...هيچي
حالا من به همه دروغ مي گم كه يه آرزو دارم
تو كه غريبه نيستي
كل آرزوي من همين بارونه
كه يه روز تا تهش بباره و خيسم كنه
از رو بوم نقاشي پاكم كنه
آره
كل آرزوي من همين بارونه

|+| كلمه بازي کلمه باز در سه شنبه سوم آذر 1388 و ساعت 10:9  
 تقديم به همه ي اونايي كه تولدشون توي پائيزه



رسم خوب نقاش پير
كه با قلم موي نرمش
زرد و قرمز و قهوه اي و هزارتا رنگ ديگه رو رو تن لطيف درختا مي ريزه
اين فصل عجيب رو پراز خواب رويايي مي كنه
پاييز
اسم مستعار يه حس خوبه
كه تو رو وادار مي كنه كنار هر پنجره اي خيره بموني و
به تناسب اينهمه رنگ و شكل و زيبايي حسوديت بشه
عشقبازي خدا با بارون و برگ و رنگ و نسيم
هوس عشق رو توي دل همه ميندازه
پائيز
ريتم يه آهنگ آرومه كه همه رو به رقص وا ميداره
ضرب انگشتاي بارون رو سقف شيشه اي آسمونه
كه باهاش ميشه تا آخرين جاده ي دنيا رقصيد
پائيز
يه عطر خوبه
كه از موهاي خيس دختر رقاص دوره گرد فقير بلند ميشه و
همه ي ثروتمندا و غريبه هاي شهر رو مست و مقهور خودش مي كنه
كي مي گه سال توي بهار شروع ميشه؟
واسه خيليا مثل من
سال نو از شكم پائيز زائيده ميشه
تن هر برگي كه به زمين مي خوره
دل اين نوزاد رنجور مي لرزه
من
متولد پائيزم....نه!نه!ا
من خود «خود» پائيزم...ا

|+| كلمه بازي کلمه باز در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 8:50  
 امون از وقتي كه پات توي گل گير بكنه



خدا نكنه پات توي گل فرو بره
رد قدمات تا آخرين كوچه دنيام كه بري روي زمين مي مونه و رسوات مي كنه
كفشت خيس ميشه و پات بو مي گيره
هرچي مي خواي از چشم همه قايم بشي
هرچي مي خواي صداي پات رو كسي نشنفه
صداي خنده ها مگه مي ذارن؟
پات رو كشون كشون دنبال تنت مي بري و مي خواي نذاري كسي ببينه كه دلت كجا گير كرده
اما امان از تهمت هاي جور و ناجور
يكي ميگه لابد داشتي دزدكي ماهي مي گرفتي و
يكي ميگه داشتي از ديوار بالا مي رفتي و افتادي
يكي هم تهديدت مي كنه كه ديگه از جوب كنار خونش رد نشي و
آب رو گل نكني
اما خدا مي دونه كه تو پات توي جوب هيچ كسي گلي نشده
آب زلال بركه ي هيچ ماهي قرمزي رو گل آلوده نكرده
تو گل روي پات مال جوب اشك خودته
اما كو گوشي كه گوش كنه ودلي كه باورت كنه
آي پسر...
امون از روزي كه پات توي گل گير بكنه

|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 15:3  
 گلاي كاغذي و كاغذاي گلي



يه وقت باورت نشه من رفتم
روي تاقچه رو ببين
عينك ته استكانيم هنوز همونجاس
مداد تا ته تراشيدم رو ببين
توي هر كجاي اين خونه ي پير
عطر كلمه هاي من و تو پيچيده
من اينقدر اسم تو رو تكرار كردم
كه نفسام بوي تورو مي ده
تو اينقدر جلوي آينه شمعدون موهاتو شونه كردي
كه ديگه عكست از توي آينه پاك نميشه
مثل روي دل من
كه جاي داغ نگاهات خط انداخته
يه وقت باور نكني به يادت نيستم
مداد نويي كه خريده بودم رو شكستن
لابد فكر كردن توي تن سياه مداد ياد تو رو قايم كرده بودم
اما پشت هر قاب عكس اين خونه
تو دل هر پستو
روي هر ديوار
من با خط خودم اسم تورو حك كردم
لابد حالا مي خواي دعوام كني
داد بزني
حيف كه چيزي نمي تونم جواب بدم
لبهام رو كوك زدن
چشمام رو با ميخ بستن
خب منم ساكت مي شم
با كل دنيا كه نميشه جنگيد
اي بابا... عيب نداره
تن من ساخته شده واسه تير و تركش
متلك و تهمت
ولي تو باور نكن من رفتم و ...هيچ وقتم قراره كه برم

|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 14:59  
 پيرمرد و دريا - انتهاي داستان

وقتي از دريا برگشت

پيرمرد پير

قايقش كه از شكار آن ماهي بزرگ و دوست داشنتي تنها استخواني به يادگار داشت را

در كنجي از ساحل وانهاد

لب فرو بسته و افسرده

به گوشه ي تنهايي خود خراميد و

به خوابي رويايي فرو رفت

درخواب ماهي را ديد

نه در اسارت آب

كه در رهايي آسمان آبي و پنبه ريز ابرهاي سپيد

و خود را

كه سبكبال در كنار ماهي اش مي پريد

چه حس اعجاب انگيزي

خود را ديد كه در كنار ماهي در آسمان ها غوطه ور بود

بي آنكه بر بدن نهيفش جاي زخم طعنه اي مانده باشد و

تهمتي چشمانش را خون كرده باشد

در اينجا

در اين اوج

او ديگر تنها بود

ماهي اش

نشان زيستنش

كنارش

اي كاش اين رويا ديگر تمام نشود – با خود انديشيد

و خداوندگار دريا – پوسايدان بزرگ

اين خواسته ي بنده ي حقيرش را اجابت كرد

او ديگر جزئي از رويا شد

جاودانه و بي زوال فراموشي

و هفته اي بعد كه كودك ساده دل به ديدار پيرمرد آمد

جسدش را در كنار اتاق يافت كه تنها استخواني از او به يادگار داشت

|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 14:58  
 ميزبان مهربان من

شب با شكوه ميهماني چشمان تو به پايان رسيد

و وداع به ياد ماندني قاصدك و نسيم
در چشم هزار بي خبر منتظر
لحظه اي تلخ بود
تمام ستاره هاي اين شب به درخشش يك لحظه ي چشمان تو نمي رسند
و من كه ميهمان مهرباني هاي تو بوده ام
و در كنار تو
عاشقانه ترين سروده ها را زمزمه كرده ام و
پرشكوه ترين تصويرها را نقش بسته ام
آرام آرام
از كنار تو مي گذرم
مي دانم
خلا وجود مرا به زودي از خاطر خواهي برد
و ستاره اي كه به نامم زدي را ميان آسمان زيباي شب هاي آينده گم خواهي كرد
همه را مي دانم
اما تو نيز بدان كه نقش خاطره اي كه بر جاده هاي خاكي اين خراب آباد زديم
و لبخندي كه از سر مهر
بي دريغ و بي آلايش
نثار هم كرديم
و كلماتي كه از سر صدق
در زلال سكوت به پرواز در آورديم
...
اين همه شكوه و زيبايي
هرگز از ياد من نخواهد رفت
فردا كه سپيده ي صبح مي دمد
در هر كوچه ي خلوت باران زده ي اين شهر
در هر قدم عابران تنها
در خس خس برگ هاي زرد
در هر برگ كاغذ خط خطي و
در هر سكوت سرد كه خيره شوي
مرا خواهي ديد
و اينگونه است كه من
كه دلم زنده شده است به عشق
هرگز نخواهم مرد
اينهمه مهرباني ات را
اي ميزبان سخاوتمند

سپاسگذارم
|+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 14:57