|
ثار
آنها که ایمانشان را به این لباس های سیاه و نوحه های متملق و متزور می بازند، در سپاه حسین بیشتر جا خواهند داشت. این سپاهی ست که وقتی کسی ایمانش را به «خلیفه» و «اسلام خلیفه» و «خدای خلیفه» از دست می دهد، به آن ملحق می شود. ایمان در این سپاه جای ندارد.
این مسیر که حسین می رود در هیچ صراط مستقیمی نیست. و هیچ خداوندگارانی در طی تاریخ، هیچ رونده ای را به این راه مستقیم هدایت نکرده است. نشان این راه را در قلب و عقل باید جست و آنها که «کفر» می گویند و «هیچ چیز» در زمانه ی حکومت دروغ و تزویر و ریا را باور نمی کنند در این راه می روند و عاقبت کار همان است که می بینی! می میرند و بعد همانها که «از خدا» حکم قتل گرفته اند و «برای حفظ ایمان» کمر به قتل این «خارجی» بسته اند، یک روز می آیند و تکیه ها برپا می کنند و مویه ها می کنند که آه! بیا و ببین! دیروز دست به خون حسین آلوده و امروز بر مظلومیت او گریسته! و در همین فریادها حواسشان هست که مبادا هویت قاتل مشخص شود و علت قتل تعیین گردد! و یک جوری از کنار حقیقت می گذرند که گویی اما حسین در هنگام عبور از چهارراه توسط یک ماشین زیرگرفته شده و همین و همین! الباقی داستان هم که مهم نیست! مهم طفل سه ساله و جوان رعنا و تشنگی است! به کسی چه که حسین چرا مرد! اما این « ثار » صبورتر و انتقام گیرنده تر از آنی ست که در پس این هیاهو و غوغا فراموش شود و راه خود را گم کند! |+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه سیزدهم آذر 1390 و ساعت 12:45 حکم
نه
این نوبت هم گذشت بخت ما به این آزمودن ها باز نمی شود نه وصاتت های بی بی و نه سرسختی های سرباز و نه امرونهی های شاه گره این بخت به هیچ ترفندی باز نمی شود آن آس سیاه که روزگار به بخت ما می زند و برگه های درشتی که ما به لطف «حکم» از دست می دهیم می دانم آخر و عاقبت این راه به کجاست دست خالی و حکمی که به چنگ من نمی افتد می خواهی کجا باشد؟ |+| كلمه بازي کلمه باز در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 14:2 من و من
دروغ نمی توانم بگویم
سهم من از اینهمه که می شناسند از من، خیلی کم است من نمی دانم من کجا می رود گاهی، یا از کجا آمده حتی چه می گوید! چه می خواهد! چه می کند! تنها گاهی که ترس سایه و سرزنش همسایه مرا در کوچه های شهر شلوغ دنبال می کند آرام می آیم و پشت این من پنهان می شوم و شبی مثل کودکی آرام می گیرم می روم درون شکم مادرم، اما دوباره که روز می شود و آفتاب می آید آنچنان با من غریبه ام که گویی از انتهای تاریخ و جغرافیای ناشناخته ها در بسته ای بدون ذکر نام و آدرس کسی که قصد دزدیدن هویت مرا دارد، برایم فرستاده اش و من در رودربایستی از آنها که می شناسندم و مامور فریبنده و زیرک اداره ی پست با تعارفات خفقان آور و مشمئز کننده مجبور به قبول آنم به امضای آنچه که نمی خواهم، نیستم، نمی دانم نه! نمی توانم دروغ بگویم! به همه شاید اما به این من ام نه! |+| كلمه بازي کلمه باز در دوشنبه سی ام آبان 1390 و ساعت 13:1 حادثه
عیبی ندارد رفیق تو هم غرش آسمان و گریه ی ابری این عصر پاییزی را به حساب حادثه بگذار و پیش بینی وضع هوا و هر سیبی که از درخت جدا می شود را فریاد کن؛ که جاذبه را یافتی من اما جاذبه را آنجا یافتم که درخت در جدایی هر برگ مویه می کرد و کبوتر به شوق رسیدن به آبی آن بالاها پرواز سبکسرانه و عبث خود را عشق می ورزید زندگی می کرد برای من، ابر و باران و پیاده رو اتفاقی نیست! من، تر شدن پلک درخت ها و خنک شدن گونه های کودکان مدرسه ای را حادثه نمی دانم از ترس گم کردن راه خانه ام است که هرگز فراتر از خواب آن تصویر که می دانی، نرفته ام! وگرنه آن مسیر که از پشت بلوغ نشانت دادم به همه ی خانه های خوشبخت راه دارد! حالا تو مدام از ته آن کوچه بگذر و سوت بزن و از بیدمجنون های کنار خیابان ایراد بگیر و مرا در حسرت یک حادثه به قول خودت، بگذار بالاخره یک شب که دست هایمان را از سوز بی کسی روی آتش درآغوش هم بودنمان گرم می کنیم یک شب که ستاره ها را می شمریم که پنجره ها را برای هوای تازه می گشاییم و حجم بسته ی زمانمان را به آنطرف خیابان پرتاب می کنیم به تو ثابت خواهم کرد که آسمان و ابر حادثه نیستند و تو که از همه به باران بی ایمان تری تعبیر این خواب پریشان و گفتمان مشوش من را در همان شب خواهی فهمید! |+| كلمه بازي کلمه باز در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 و ساعت 11:35 قفس
دوست دارم در آرزوی تو بمانم
بمیرم بسوزم این شاخه و این فصل فصل رسیدن ها و شاخه ی رستن های ما نیست پنجره ی این خانه همیشه به شاخه های پرواز بسته است و نصیب من از این کنج تنها میله های قفس است و حسرت آن اوج گرفتن ها و رقص های سبک قصدی برای نجات ندارم در همین اسارت است که رشد کرده ام خواندن و نوشتن یاد گرفته ام و تجربه ی زندگی بر من عبور کرده است آنکس که آزادی نداشته دروغ است اگر از درد قفس بنویسد از حصار برنجد درد من این حصار نیست درد من دیدن پرواز و شاخه های آزادی ست که ناگاه بغض گلوی من می شوند آن طرف این پنجره اگر هوای بهاری ست این طرف در اقلیم احوالات من هوای زودمتغیر و جو ناپایدار و بارانی جاری ست می خواهم در همین آرزوی ابدی و میله های محکم بپوسم بجوشم بخروشم تو پروازت را به شاخه های بهاری هدیه بده و از آن طرف این پنجره ی بدون دستگیره برای من دستی تکان ده و من به زیرکی آنگونه سر تکان می دهم که گویی لذت پرواز در کنار تو را سالهاست چشیده ام و هنگامه ی کوچ که فرا رسد چه من بروم و چه تو در دسته های آزاد همنوعان خود ازین دیار هجرت کنی این آرزوی عقیم مانده هم فرو خواهد مرد مثل هزار آرزوی پروازو هزار شکوه ی پنجره ی بسته! |+| كلمه بازي کلمه باز در سه شنبه سوم آبان 1390 و ساعت 11:12 امان از تاریخ
تاریخ حتی یک ثانیه اش هم صادقانه نیست
موجود پخمه ی بی خاصیت! و آنقدر بی عرضه است که مجنون را نرسیده به لیلی مجنون می کند و ون گوگ را چندسال قبل دوستان و دوستداران خود می آفریند تا در کنج تیمارستان و خلوت کلبه ی چروکینش بخشکد خدا می داند چه ها بر سر ما آورده و می آورد دست فربه و قلم زبرش بر پهنه ی سپید بخت نانوشته ی ما چه خط خطی های بی احتیاطی می کند اصلا مرده شور سلیقه اش را هم ببرد که اسکندر کتابسوز، قهرمانش می شود و مدام به تماشای فیلم های اکشن می نشیند و زدو خوردهای لوس مردم نگون بخت را واگویه می کند! تازه! نه آنچنان که بوده اند! که آنچنانکه دیده است! آنوقت کسی مثل حسین پناهی را کنج خانه اش بی پناه می گذارد تا از وهم ستاره شدن خفه شود و کرم بگذارد! و علی را در کوچه پس کوچه های مذهب بدنام رها می کند تا در دادگاه وجدان بشری به تهمت های نمی دانم چه متهم شود! مردشور سلیقه اش را ببرد! حالا برای ما ریزبین هم شده! دیگر آن روز که بند ناف لیدی گاگا افتاده را هم یادش هست! یا هنگامه ی مرگ بی شکوه خواننده ی مزخرف انگلیسی و اگر بپرسی این سرزمین از کی شروع به تمام شدن کرد؟ بر و بر زل می زند و مثل چهارپا نگاهت می کند! آخ که امان از تاریخ! و کی می رسد تاریخ انقضاء این موجود بی خاصیت؟ |+| كلمه بازي کلمه باز در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 و ساعت 11:45 فکر می کنی که هستی؟
فکر می کنی که هستی؟ آنطور که نگاه می کنی آهم از نهاد هوشم از سر می پرد فکر می کنی که هستی که هوایم شده ای؟ که آسمانم از تو رنگ کوچه باغ های تنها بودنم از تو بوی خاک و نم باران و قدم هایم از تو حس سوت و آهنگ «مرا ببوس» می گیرد که وقتی نمی خواهم هیجانزدگی دیدارهایمان را بدانی نفسم به شماره کلماتم بریده بریده بیرون می آیند فکر می کنی که هستی که همه ی تماشای غروبی؟ در چشم شبزده ی خستگی های پرستو و تمام غرش باران و ابری در مشاجره ی بوسه های شبنم و گلبرگ تو آنچنان نیستی که می پنداری و من آنچنان که می نمایانم بین آنچه تویی و آنچه منم دریایی ست از آنچه نمی گویی و می شنوم از آنچه می شنوی و نمی خواهی |+| كلمه بازي کلمه باز در پنجشنبه ششم مرداد 1390 و ساعت 12:53 دلسوزی برای یک دشمن
![]() من اصلا دوستش ندارم. حتی می توانم بگویم از او متنفرم. ضربه های اساسی به اقتصاد و فرهنگ ما زده است. اما: الف - چطور از کسی که رئیس جمهور است می توان توقع داشت درست کار کند وقتی حتی وزرایش و معاونان وزرایش را هم خودش نمی تواند عزل و نصب کند؟ ب - آن روز که همین ها حلوا حلوایش می کردند که امروز دشمن خونی اش هستند چرا کسی تخلفات او را نمی دید؟ پ - باند بازی مشایی خیلی بد است؟ پس چطور سی سال است کشور با باندبازی درحال اداره شدن است؟ چرا آن موقع که عسگراولادی ها و رفیق دوست ها و هاشمی ها و ولایتی ها و ... باند درست کردند کسی نبود اینهمه تهمت بهشان بزند؟ ت - آیا درست است برای اینکه کسی را حذف کنند بدترین تهمت ها را نصیبش کنند؟ آیا همه ی آدم هایی که در طی این سال ها حذف شدند درست با همین روال پرونده سازی و تهمت حذف نشدند؟ ث - مگر رهبر نگفت تفکر ایشان در بین کاندیداهای چهارگانه ی انتخابات گذشته به آقای احمدی نژاد نزدیک تر است؟ کدام یکی در تفکراتشان تغییر ایجاد شده؟ رهبر یا احمدی نژاد؟ و چرا؟ ج - آیا به صرف اینکه کسی همفکر ما نیست، حال در هر جایگاهی می خواهد باشد، می توان به او توهین کرد؟ چ - برخلاف همه ی آنها که مخالف اصل ولایت مطلقه ی فقیه هستند و فقط دم می زنند، او عملا نشان داد به استقلال قوه ی مجریه از فرمان های فراقانونی ایمان دارد. مقاومت کرد و اکنون هم دارد هزینه پرداخت می کند. بنابر این، با همه ی احساسات منفی که نسبت به او دارم، اینهمه تهمت و جفا به اورا نمی پسندم و در مرام یک انسان نمی دانم که از کسی استفاده ی ابزاری کند و چون از کسی کینه دارد، هرگونه که می تواند به او ضربه زند. از او دفاع می کنم - برخلاف عقیده ام و احساساتم - چرا که او هم توسط همان روالی درحال تضیف است که خاتمی و همه ی آدم های بد و خوب دیگر که به ساز حاکمیت فراقانونی نمی رقصند، صدمه دیدند. و در انتهای همه ی این بازی ها، سرنوشت یک ملت و یک کشور است که به باد می رود و در پس این کشمکش های بی اساس دستخوش صدمه می شود. |+| كلمه بازي کلمه باز در دوشنبه ششم تیر 1390 و ساعت 11:27 حیوانیدن های بی دلیل
وقتی درختان گنجشکیدن آغاز کردند و شاخه ها ترانه ی برگیدن سر دادند من و خاطره ی دشت های سبز آهویدیم و غزالیدیم آسمان بارها و بارها ابرید و ما که هزار حرف نگفته را بلعیدیم ابرهامان را بارانیدیم و به لطف خیال اندکی در آزادی های آبی، کبوتریدیم دل هر گل که می غنچید بر ما که در حسرت یک لبخند می قناریدیم می لرزید تنها بودیم و بیزار از همه ی آنها که در کنارمان می گرگیدند و می ببریدند از پشت هر دیوار که زرافیدیم در هر صحرا که از ناله ی تنهایی خاریدیم نشانی از آشنای همجنسی همزبانی همراه صبور و خستگی ناپذیری نشتریدیم عمرمان بر همین منوال از کنارمان عبور می کرد بر هرکه نظر می کردیم راه خود می قاطرید و ما سردرگم و دلزده از میمونیدن ها مسیر رودخانه را سودای برعکس شناکردن می ماهیدیم افسوس که این راهی را تنها آنهایی دلفیدند که از دست نامحرمان کوسیده بودند و ما آنقدر کوچکتر از آنها می مورچیدیم که قدم های ما کجا و مقصد کجا خواب زمستانی می خرسیدیم و خیال باطل پروریدیم |+| كلمه بازي کلمه باز در پنجشنبه دوم تیر 1390 و ساعت 13:1 زندگی بدون ریشه
دلم برای کسی
برای چیزی برای جایی تنگ نشد ترس پاره شد نخ وابستگی ها ترس کمی نیست می گویند هویت هرکس به خاکی ست که در آن ریشه دوانده به شاخه ای که بر آن چسبیده می ترسیدم ریشه های من کجا بودند؟ در کدام خاک؟ کنار کدام جنگل بر کدام شاخه همزادی داشته ام؟ مثل بادبادکی سبک که با نخ نازکی بند دست صاحبانش می شود و هر لحظه در دمیدن یک باد خود را آماده ی جهیدن می یابد آماده پرواز به سمت آینده ای ناشناخته هستم کسی که در هیچ خاکی ریشه ندارد بادبادکی ست و هرچه بخود فشار می آوردم که فهم بدون تردیدی از ریشه ام در خاک داشته باشم نمی شد نشد نه تلقینی نه خاطره ی شیرینی گویی همه ی دارایی ام یک چمدان کوچک است و یک دست که در دستم بنشیند و با من به ایستگاهی بیاید و جرات کند و همراه شود بی ریشگی توهین است بی ریشگی توهین است؟ آیا وقتی از هر کلمه تنها مفهوم کتابچه ی لغتی آن را می فهمیم آیا وقتی از هر جمله هر گفتمان هر نگاه هزار مفهوم غریب می شنویم می بینیم باز هم همزبانی بهانه ی خوبی برای یکجا نشینی است؟ من به گناه زندگی بدون ریشه آلوده ام زندگی بادبادکی بدون نخ برگی بدون شاخه و اینگونه خود را بهتر درک می کنم |+| كلمه بازي کلمه باز در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 و ساعت 14:37 |
|


